امروز برای اولین بار زدم توی صورت کسی که برام خیلی زیاد عزیز بود کسی که دختر بودنم رو به خاطر اون دوست داشتم و بعدشم از خودم و همه چیز متنفر شدم...

آخرین کسی که میتونست اعتمادم و اینهمه دوست داشتن خالصانه ام رو داشته باشه...

کسی که دوست داشتم به خاطر کنارش بودن زندگی کنم...

الان کاملا میدونم که هیچوقت نمی رسیم هیچ جای دنیا توی مسیر هم...

صورت خط قرمز من بود هیچوقت توی صورت هیچکس نمی زدم...حتی به شوخی...

محبت هامو ازش پس گرفتم...چطور اون دلش اومد دستش رو روی من بلند کنه...چطور اون دلش اومد اون کارارو سرم بیاره اون حرف هارو بزنه اون حرکت هارو انجام بده؟!

خداروشکر می کنم که این فرصت رو داشتم...

سبک شدم!

یه جوری جات سفت بود کف سینم...حالا رفتی اونجا که همه میرن..

*نگرانمن...ممنونم...روز های زیادی رو به اون سیلی فکر کردم...میدونم که دیشب رو به این امید تا صبح زنده موندم....اون حالی که من داشتم دیشب مرگ بود...وقتی زدم میدونستم ممکنه بخورم!اینقدر بی غیرت و بی رگ بود که بخواد تلافی کنه و بدتر بزنه....زورشم کم نبود بهم می رسید...سرعت عملشم بالا بود هم میتونست دستم رو بگیره که نتونم بزنم...هم میتونست همزمان بزنه...

بتونه شکایت کنه؟پرونده اش دستمه همون پرونده ای که با حال بدم ۱۷ مرداد رفتم دنبالش و دست آخر ول کردم....دلم نیومد بذارم ۱۰۰ تا ضربه شلاق رو بخوره....خودشم میکشه ...بره شکایت کنه که منم برم شکایت کنم ۱۰۰ تا شلاقش رو هم بخوره...

این روز ها هم خیلی سریع می گذرن...اگر حسرت یه دوست داشتن عمیق قراره توی دلم بمونه نمیخوام حساب اون دستی که روم بلند شد باقی بمونه...