*رفتم دیدمش...

همون لحظه اول دستش رو آورد جلو و گفتم من دست نمیدم!

خیلی بدش اومد گفت سخت نگیر!بعد گفت چه اعتقادیه داری اعتقاد چیه؟پس معاشرت یعنی چی این‌ که فقط حرف بزنیم؟!

و میشه گفت همون دقیقه اول ول کردم رفتم!

مرتیکه فکر کرده بود چه خبره!

امسال پسر مزخرف زیاد می بینم...به وفور...

*تعطیلی امروز فرصت خوبی بود که بخوابم!اطرافم رو مرتب کنم،لباس و کفش و وسایلام رو بشورم و یکمم سریال دیدم که حوصله ام نکشید دیگه ولش کردم در حد نیمساعت...

ملافه گرفتن و جارو کردن و حتی بازی....

کلی کار دیگه هم برای انجام دادن دارم....

کتاب بخونم،موهامو بشورم و میز رو مرتب کنم و کیس رو بیرون بکشم و بشینم زبان کار کنم و شاید خواستم یکم ورزش هم توی برنامه ام داشته باشم...

خداروشکر

هیچی هیچوقت عادی نشده...

همه چیزایی که قبلا نعمت بوده الانم هست و به چشمم میاد...

*خیلی جون سختم!خیلی...

میتونم از زندگی کردن بیزار باشم و با این حال مثل یه آدم معمولی کار های روزمره رو در صلح و آرامش انجام بدم...:)

اینکه تا کجا دوام میارم و کی ورق برمیگرده رو نمیدونم...